گاهی سکوت خوبه!تاساکت باشم تا ببینم!
گاهی بی خبری خوبه! تا بی خبر باشم از راههای فریب دیگران!
گاهی دورشدن خوبه! تا دور بشم از بدی بدها!
اما این گاه ها فقط گاهی خوبه.............
گاهی به یادآوردن خوبه.........تا به یاد بیاورم خوبی خوب ها رو!
گاهی پیدا کردن خوبه........... تا پیدا کنم عشق رو تو تموم لحظات زندگیم!
گاهی حرف زدن خوبه........ تاآروم کنم دلی که تنهایی اذیتش میکنه!
گاهی فهمیدن خوبه ..........تا بفهمم تمام خوبی های پنهان مانده رو!
ساکت شدم تا درد دلهای دلم رو بشنوم دوباره حرف زدم تا دلداریش بدم!
فراموش کردم بدی ها نا مهربونی هارو دوباره به یاد آورم خوبی ها زیبایی ها رو!
ولی چیزی برای همیشه فراموش کردن ندیدن وگم کردن نیست!
چیزی برای همیشه به یاد آوردن دیدن وپیدا کردن هست!
ازازل تا به ابد....
لينك | نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:29 توسط هلن |علی گندابی قیافه بسیار خوشگلی داشته چشمهای زاغ موهای بور یه کلاه پشمی هم همیشه میذاشته سرش که زیباییش رو دوبرابر کرده اما لات بوده ولی یه جو معرفت ومرام تو وجودش بوده جلو قهوه خونه وایساده داره قلیون میکشه میبینه یه زنی که تازه شوهر کرده داره بهش نگاه میکنه علی پاشد کلاهش رو پرت کرد موهاش رو ژولیده پولیده کردگفت علی خجالت نمیکشی طوری خودت رو درست کردی که ناموس مردم داره به تو نگاه میکنه
گذشت...
یه آق شیخ حسن نامیه روضه خونه تو همدون میگه رفتم یکی از دهاتهای همدان که روضه بخونم دهات خوبیه خیلی شهید داده اومدم که برگردم دیدم دیروقته دروازه ها بسته ست خدایا چکار کنم بخوام برگردم دهات که حیونهای درنده اینجاند بخوام بمونم که فردا باید تو مسجد جامع سخنرانی کنم اومدم در بزنم دیدم واویلا علی گندابی قمه به دست عرق خورده عربده میکشه با رفقاش پشت در وایساده گفتم نمیشه که برگشت در زدم علی در رو باز کرد تا منو دید گوشه قبای منو گرفت کشید اینور گفت آق شیخ حسن اینجا چه غلتی میکنی ؟گفتم علی جان راستش رفتم یکی ازاین روستاهای اطراف روضه بخونم علی گفت شما هم که نوبرش رو آوردید سال به دوازده ماه روضه روضه چه خبره!!!!!!!!!!
گفتم علی فرق میکنه امشب شب اول محرمه دیدم علی قمه به دست تا شنید امشب شب اول محرمه سرش رو محکم کوبید تو دروازه گفت علی خجالت نمیکشی محرم شده وتو عرق خوردی همه وقت گناه تو محرمم گناه هی سره رو میزنه به این در قمه رو میگیره طرف شیخ میگه شیخ به خدا تیکه تیکت میکنم همینجا باید برام روضه بخونی گفتم علی پدرت خوب مادرت خوب روضه مستمع میخواد منبر میخواد همینجور که نمیشه گفت این حرفها نیست تیکه تیکت میکنم مهم نیست چی سرم میاد منبر میخوای باشه خودم میشم منبرت چهار دست وپا افتاد رو زمین گفت ما هم نشستیم رو کمرش بسم الله الرحمن الرحیم دیدم علی بلند شد گفت شیخ این حرفها نیست تیکه تیکت میکنم منو معطل نکن صاف منو ببر در خونه قمرمنیر بنی هاشم ابوالفضل العباس بگو علی اومده نشستم رو کمرش بدون مقدمه ........یه وقت دیدم دارم بالا پایین میرم دیدم علی عرق خورده داره به پهنای صورت اشک میریزه روضه م که تموم شد گفت شیخ ممنونتم روضه خوندی میشه یه کار دیگه برام بکنی من خجالت میکشم گفتم بگو میشه روت رو بکنی سمت نجف امیر المومنین بگی آقا علی دیگه قول میده عرق نخوره قول میدم خداحافظی کردیم رفت خونه وما هم رفتیم خونه فردا صبح نماز جماعت رو که خوندم رفتم رو منبر گفتم مردم مژده بدید علی گندابی توبه کرده کسی باور نمی کرد رفتیم درخونه علی زنش در رو باز کرد گفتیم با علی کار داریم گفت علی دیشب اومد ساکش رو برداشت گفت زن یا میرم آدم میشم وبرمی گردم یا برنمیگردم گفتیم کجا رفت زنش گفت فقط گفته جایی جز کربلا ندارم
گذشت.......
علی اومد کربلا مدتی مقیم اونجا شد تا کاملا زنگار از دلش زدوده شد بعد رفت نجف میرزای شیرازی داشت نماز میخوند علی صف آخر بود کم کم جلو اومد تا ملازم میرزا شد به میرزا خبر دادن یه عالمی توی نجف همین الان به رحمت خدا رفته چکار کنیم؟میرزا گفت یه قبر همین جا زیر پای زائرین امیرالمومنین بکنین بین الصلاتین هم بیارین من نمازش رو میخونم وبعد نماز دفنش میکنیم نماز اول رو خوندن به میرزا خبردادن قبرآماده شده ولی عالم دوباره زنده شده قلبش به کار افتاده میرزا گفت کاری به فبر نداشته باشید روش رو بپوشونید یه حکمتی تو این کار هست نماز دوم رو خوندن السلام علیکم و...به میرزا گفتن میرزا علی سرش رو از سجده بلند نمیکنه تکونش دادن دیدن مرده میرزا لبخندی زد وگفت مردم میدونین علی تو سجده آخرش چی گفت؟امیرالمومنین رو واسطه قرارداد خدا رو قسم داد به آبروی علی گفت خدایا یه قبر زیر پای زائرین امیرالمومنین خالیه من برم اونجا...
لينك | نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 20:55 توسط هلن |
همه گویند غربت در جداییست
و رفتن از دیار آشناییست
ولی تفسیر غربت در حقیقت
شکستن از درون با بی صداییست
لينك | نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 17:47 توسط هلن |حرفهای یخزده چشمهای گیج ولال
درسکوت سرد شهر روی سیمهای برق
دسته ای کلاغ پیر گرم کارقیل وقال
درکنار پنجره روی میز کارخود
می نویسم اززمان می نویسم از زوال
می نویسم ازخودم می نویسم ازخدا
می نویسم آه آه خسته ام من ازخیال
خسته ام من از زمین خواب دیده ام به من ـ
دستهای آسمان هدیه می دهد دوبال
تا که پرزنم شبی روبه سوی شهرخواب
شهر حرفهای سبز در زمینه خیال
لينك | نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:36 توسط هلن |روزی آن دو به شکار رفتند دوست پادشاه تفنگ های شکاری اورا پر می کرد ولی از قرار معلوم مرتکب اشتباهی شد چون پادشاه پس از گرفتن یکی از تفنگ های شکارپر شده توسط دوستش آن را آتش کرد وناگهان انگشت شستش قطع شد دوست پادشاه مطابق معمول گفت:((چه خوب!))ولی پادشاه با عصبانیت فریاد زد نه اصلآهم خوب نیست بعد دوستش را به زندان انداخت یک سال بعد پادشاه در منطقه ای خطرناک مشغول شکار بود که ناگهان به دام آدمخواران افتاد آن ها پادشاه را گرفتند وبه دهکده خود بردند دستانش را بستند تلی از آتش درست کردند واو را نزدیک آتش بردند ولی به محض اینکه می خواستند تن وبدنش راتکه تکه کنند وروی آتش کباب کنند متوجه شدند که انگشت شست ندارد آدمخواران که بسیار خرافاتی بودند بادیدن آن پادشاه راول کردند وقتی این خطر بزرگ از سر پادشاه گذشت او به یاد سانحه ای افتاد که باعث قطع شدن انگشت شستش شده بود سپس از برخوردی که با دوستش کرده بود به شدت نادم وپشیمان شد فورا به زندان رفت ودوستش را از آنجا آزاد کرد وگفت:((حق با تو بود)).وپس از شرح دادن ماجرا گفت:((از اینکه تو رابه زندان انداختم خیلی متاسفم مرا ببخش)).دوستش گفت نه خیلی هم خوب بود چه خوب!
پادشاه با حیرت پرسید منظورت از خوب بو چیست؟من تورا یک سال به زندان انداختم وآن وقت می گویی چه خوب؟
دوستش پاسخ داد:بله چون اگر در زندان نبودم همراه تو بودم وآن وقت آدمخواران هردو نفرمان را روی آتش کباب می کردند!
لينك | نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 18:18 توسط هلن |هر که هر بامداد پیش کسی است هر شبانگاه در سرش هوسی است
دل منه بر وفای صحبت او! کانچنان را حریف چون تو بسی است.
مهربانی و دوستی ورزد تا تو را مکنتی ودسترسی است
گوید:((اندر جهان تویی امروز گر مرا مونسی و همنفسی است))
باز با دیگری همی گوید ((کاین جهان بی تو بر دلم قفسی است))
همچو زنبور در به در پویان هر کجا طعمه ای بود مگسی است
همه دعوی و فارغ از معنی راست خواهی میان تهی جرسی است
پیش آن ذم این کند که((خری است)) نزد این عیب آن کند که((خسی است))
هرکجا بینی این چنین کس را
التفاتش مکن!که هیچ کسی است
لينك | نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 14:17 توسط هلن |به گفته محققان مواد غذایی فاسدشدنی مثل گوشت و شیر وتخم مرغ در داخل اهرام مصر ماهها وحتی سالها بدون هیچ گونه فساد باقی می مانند وخوردن آنها هیچ خطری برای انسان نداره
اگه مقداری آب داخل هرم قرار گیره به آبی فعال با خواص عجیب تبدیل میگرددبرای مثال اگه آب آلوده باشه دراین مدت کاملا ضدعفونی میشه
دست دختر ۱۴ساله ای که در یه حادثه به شدت آسیب دیده بودبعداز۳۰دقیقه قرار گرفتن دراین آب از درد افتاد و بعد ازدو روز بهبود پیدا کرد خانمی به نام پتی با استفاده مکرر از این آب چهره ای جوان شاداب پیدا کرد <<کنی هیل>>گیاهی رو به مدت ۵روز بدون آب داخل هرم نگهداری کرد اما زمانی که گیاه رو که کاملا تازه و شاداب بود بیرون آورد پژمرد
اگر بذر گوجه فرنگی داخل هرم نشا شود وسپس نشای آن در بیرون کاشته شود محصول آن چند برابر بوته های مشابه میشود
آزمایشهای مکرر نشان داده که تیغ ریش تراش در داخل هرم تیز تر میشود چنانکه حتی تا۲۰۰ بار هم میتوان از یک تیغ برای اصلاح صورت استفاده کرد
جالب بود نه؟
لينك | نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 21:52 توسط هلن |وحشی ترین گلها هم به احترام باران قیام میکنند(خیلی این جمله رو دوست دارم)
یکی از ناشناخته ترین لذت های زندگی حرف زدن با خویشتن است
موج اگر می دانست که ساحل هیچ وقت دستش را نمیگیرد برای رسیدن به آن چنین تقلا نمیکرد
برای کشف اقیانوسهای جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشیم این جهان بیشتر جهان تغییر است نه جهان تقدیر
درارتفاع بالاتر از جو هیچ ابری وجود ندارد اگر آسمان دلت ابریست بدان به اندازه کافی اوج نگرفته ای
آنچه را که کرم ابریشم پایان زندگی میداند در نظر پروانه آغاز زندگی است
دریا باش که اگر کسی سنگی به سویت پرتاب کرد سنگ غرق شود نه آنکه تو متلاطم شوی
لينك | نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 19:6 توسط هلن |منم یه زمانی به تنها دانشگاهی که فکر میکردم فقط همین دانشگاههای مادر بود چه ارزوها وچه رویاهایی داشتم افسوس همه به باد رفت طی دوسال تمامش نابود شد دوسال ی که برای درسم خیلی حیاتی بود دوسال تمام هر لحظه اش رو با یه مشکل دست و پنجه نرم کردم یاداوریش هم برام عذاب اوره ولی بازم شکر همه چیز به خیر گذشت شاید این هم حکمت خدا بوده تازگی ها اعتقاد عجیبی به این حکمته پیدا کردم چون میدونم عقل ما قادر به فهم این چیزا نیست پس باز از خودش میخوام کمکم کنه انشالله واسه کارشناسی ارشد...
لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 17:17 توسط هلن |پروردگارا:
به من ارامش ده:
تابپذیرم انچه رامی توانم تغییر دهم
دلیری ده:
تا تغییر دهم انچه را می توانم تغییر دهم
بینش ده:
تا تفاوت این دو رابدانم
مرا فهم ده:
تا متوقع نباشم دنیا ومردم ان مطابق میل من رفتار کنند
دکتر علی شریعتی
راستش من قبلا هم وبلاگ داشتم ولی خوب از بس دیر به دیرتوش مطلب نوشتم حذفش کردم ولی این باراومدم که بنویسم امیدوارم دیگه مثل قبل نشه
مینویسم ازهمه چیز
لينك | نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 17:53 توسط هلن |